|
سلام عاشقان صاحبدلان
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شماگر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شودما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموختهای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه دهاین باد اندر هر سری سودای دیگر میپزددیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کلهای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پریهر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنیعالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبانیک پاره اخضر میشود یک پاره عبهر میشودای طالب دیدار او بنگر در این کهسار اوای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیدهای |
|
افتاده در غرقابهای تا خود که داند آشنامرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوازان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزاای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصاسودای آن ساقی مرا باقی همه آن شماامروز می در میدهد تا برکند از ما قباخوش خوش کشانم میبری آخر نگویی تا کجاخواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فناهر دم تجلی میرسد برمیشکافد کوه رایک پاره گوهر میشود یک پاره لعل و کهرباای که چه باد خوردهای ما مست گشتیم از صداگر بردهایم انگور تو تو بردهای انبان ما |
صاحبدلان تا بعد...
+ نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط بنده خدا
|
|
|
|
سلام دوستان وآشنایان
نبودنم دلیل بر تخته بودن وب نیست بلکه شرح
حالم در اندر احوال این شعر خوب شیخ بهایی
است بخوانید |
|
|
|
وین زبان پردازی بی حال تو
هفته هفته، ماه ماه و سال سال |
نان وحلوا چیست قیل و قال تو
گوش بگشا، لب فرو بند از مقال |
|
|
ميشود تاراج، اين تخت الحنک |
صمت عادت کن که از يک گفتنک |
|
| بسته دل در ياد «حي لايموت» |
اي خوش آنکو رفت در حصن سکوت |
|
| که فراموشت شود، نطق و بيان |
رو نشين خاموش، چندان اي فلان |
|
| گر بجنبانند لب، گردند لال |
خامشي باشد، نشان اهل حال |
|
| باده پيمايي، دروغ اندر دروغ |
چند با اين ناکسان بيفروغ |
|
| جمله مهتابند و دين تو، کتان |
وارهان خود را از اين همصحبتان |
|
| باري از همصحبتان بد شکيب |
صحبت نيکانت ارنبود نصيب |
| تا بعد... | |
+ نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط بنده خدا
|